ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٩ 

نمیدونم چرا اینقدر نوشتن برام سخت شده؟ تا حالا چندین بار این صفحه رو باز کردم و بدون اینکه چیزی بنویسم بستم. شبها که به اتفاقات روزمره فکر میکنم با خودم میگم فردا می نویسم که روزهای قشنگ بردیا رو فراموش نکنم ولی فردا باز هیچ!!

بردیا کامل حرف میزنه و همه چیز رو خیلی قشنگ میگه و من و علی رو غرق در لذتی وصف ناشدنی میکنه دو تا از جمله هاش رو خیلی دوست دارم مامان عاشقش مامان دوستش البته الان دیگه میگه مامان دوستت دارم بخصوص وقتی ببینه از دستش ناراحتم حتما یکی از این دو جمله رو میگه!!

چندیست که پروژه پمپرز گیری هم آغاز شده و تا حدی هم موفقیت آمیز بوده ولی واقعا پروژه سخت و طاقت فرساییه و هنوز خیلی مونده تا به نتیجه دلخواه برسه. 

باز به دستور دکتر رفت زیر سوزن آزمایشگاه و جیز شد !

بردیا پسر خیلی خوبیه و مهد رو دوست داره یک هفته ایه که شهین جون نمیاد و هر وقت از بردیا بپرسی میگه شهین جون نیست سر کلاسه!!! آزاده جون هم همچنان در نمازه!!

فعلا زندگی مثل گذشته است و فرقی که با قبل کرده اینه که ذهنمون بشدت مشغوله و باید واسه رفتن برنامه ریزی کنیم برنامه ای نه چندان آسان و آینده ای نه چندان معلوم!!!!


کلمات کلیدی:
 
بردیا به مهدکودک میرود
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٥ 

بردیای عزیزم از ٢٢ فروردین میره مهدکودک اوایل خیلی سخت بود و گریه میکرد البته از مدت زمان خیلی کوتاه شروع کردیم مثلا اوایل ١٠ دقیقه فقط میموند و بتدریج زمانشو زیاد کردیم الان دیگه به راحتی میره پیش مربیش (شهین جون) و خیلی دوستش داره. مهد کودک به نظر من یکی از بهترین اختراعات بشرهچشمک که باعث میشه مادران فرصت کنن سرشونو بخارونن و بچه ها هم بیخودی تو خونه حوصلشون سر نره و با بچه های دیگه بازی کنن. دو روزه که بردیا رو علی میبره مهد یعنی صبح کله سحر میره مهد و من ساعت ٣ میرم دنبالش معمولا بین ١٢:٣٠ تا ٢ هم بچه ها میخوابن و وقتی بردیا میاد خونه سراشره از انرژی و من تازه خوابم میاد!!

بردیا دیگه تقریبا همه کلمات رو میگه و جملات دو کلمه ای و احیانا ٣ کلمه ای هم میگه. مثلا اینجا رو ببین. مامان بیدارشو. نی نی خوابیده... ولی کلا افعال رو کم استفاده میکنه معمولا با دو کلمه نظورشو میرسونه مثلا کلاغ پرواز. قطار بوق..

خوب از خوبیهای مهدکودک گفتم باید کمی اندر بدیهاش هم بگم اونم مریضیهاییه که بچه میگیره بردیا توی همین چند وقته دو بار مریض شده که یکبارش واقها سخت بود یک هفته مداوم تب بالای ٣٩ درجه داشت که هیچ جوری هم پایین نمیومد . امیدوارم دیگه بردیا مریض نشه چون الان مثال کامل نی قلیانه!

بردیا عاشق وسایل نقیله است و خدا رو شکر نگرانیهای من بابت اینکه به اسباب بازیهای پسرونه علاقه نشون نمیداد تموم شد عاشق اتوبوس و موتور و ببو(آمبولانس) و ماشین آتش نشانی و کلا ماشینه . به تازگی هم مثلا شهین جون براش یک اتوبوس خریده که عاشقشه و شبها هم باید با همون بخوابه.

بعدا نوشت: بردیا یک جمله خیلی بانمک میگه : " عجب اوضاعیه ها!!!!" امروز هم داشتم بهش صبحانه میدادم و طبق معمول گیس و گیس کشی بود به من میگه " اعصابم خرد شد" !!!


کلمات کلیدی:
 
بردیای 2 ساله
ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٤ 

خوب سال نو شد و تعطیلات هم تموم شد و بردیا هم دو ساله شد و براش یک تولد فسقلی مثل خودش گرفتیم.

بردیا اینقدر به ددر عادت کرده که دیگه اصلا تو خونه بند نمیشه البته طفلک امروز که اولین روز بعد دو هفته تعطیلی بود فقط صبح سراغ باباشو گرفت و یکبار هم باهاش تلفنی حرف زد (در واقع بیشتر گوش داد) ولی در کل پسر خوبی بود بجز چند فقره خرابکاری از نوع مالیدن کرم به همه جا از جمله سر و صورت و کشوی میز و ریختن چیپس در اقصی نقاط خونه کار بد دیگه ای نکرد.

بردیا خیلی پسر خوب و آرومیه فقط من نگران اینم که نمیتونه از خودش دفاع کنه و معمولا اگه بچه دومی حضور داشته باشه بردیا همیشه مغلوبه البته سعی هم نمیکنه که غالب بشه. همچنان بد غذاست و شاید هم بی غذاست من رو گاهی تا مرز جنون میبره از ابتدای سال ٨٩ تصمیم گرفته رژیم سفت و سختی بگیره و حسابی مانکن بشه. به قول عمو کاوه به نظر میاد با انرژی خورشیدی کار میکنه.

تقریبا همه کلمات رو میتونه بگه البته اگه خجالت نکشه ولی از جمله خبری نیست و وقتی میخواد خیلی جدی حرف بزنه یا غر بزنه میره تو فاز زبان چینی اسپانیایی.

در حال حاضر ١۶ عدد دندون داره. بهتره از وزن و قدش چیزی نگم ..... وزن:٩۴٠٠ قد: ٨١.۵ .

 


کلمات کلیدی:
 
بعد از مسافرت
ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۳٠ 

تا حالا در مورد این جمله چیزی شنیده اید؟ " از دماغمان درآمد" خوب ما مصداق این جمله شدیم و چون دماغمان هم بزرگ بود مقدارش هم زیاد بود. از روزی که برگشتیم من سرماخوردم خفن بعد بردیا از من گرفت و همینطور آب بینیش روان بود و سوراخهای بینیش کیپ بود و شب تا صبح بهم یک حال اساسی میداد بعد از اون علی مریض شد اونم از اون مدلهای خیلی بد جوریکه با سه روز اصلا سر کار نرفت و دو روز نصفه نیمه رفت ببینید چقدر حالش بد بوده وگرنه این کارمند نمونه امکان نداره سر کار نره.

خوب به سلامتی مریضی علی که تمام شد داشتیم یک نفسی میکشیدیم و دو سه تا قرار نی نی سایتی(پلی هاوس و کیدزکلاب و منزل یکی از دوستان) هم این وسط رفتیم که خیلی خوش گذشت بعد از اونجاییکه وقتی خوش بگذره باید از دماغ گنده مون در بیاد این بار با شدت عمل بیشتری از دماغمان درآمد.

از کیدزکلاب که برگشتیم بردیا بس که خسته بود تو ماشین خوابش برد وقتی اومدیم خونه چند دقیقه ای خواب بود و بیدار شد و گلاب به روتون چند بار بالا آورد و البته چند تا از دوستانش هم همینطور شدن خلاصه ما فحش نبود که نثار کیدزکلاب نکردیم غافل از اینکه کیدزکلاب بیچاره بی تقصیره . القصه که از اون تاریخ تا ١٠ روز دیگه بردیا اسهال و استفراغ شدید و تب داشت و این وسط یک شب تو بیمارستان تهران بهش سرم وصل شد و دفعه بعدش ٣ روز تو بیمارستان تهران کلینیک بستری شد. بعد از مرخص شدن از بیمارستان هم کلا خیلی خوش اخلاق شده بود و لب به هیچی نمیزد این بار من از بردیا ویروسو گرفتم و دو روزی هم من درگیر بودم.

خلاصه مطلب اینکه خیلی خوش گذشت.

پی نوشت ١: کلی سرچیدم تا بالاخره یک سایت یافتم که بتونم از لینک مستقیمش استفاده کنم و عکسها رو بشه دید.

پی نوشت ٢: همش میخوام از دایره لعات بردیا بگم یادم میره. میترسم اینقدر یادم بره که بردیا مثل آدم بزرگها حرف بزنه.

مامان - بابا - ددی - مانی(هم به مادربزرگش میگه هم به موبایل)- اما_بجای آما که مامان منه)- واوار(ژیوار)- عمه- عمو- للا(بجای رویا که خالشه ولی اصلا نمیگه خاله)- نیستش- وفتش(رفتش)- لالا- باژی(بازی)- آغ(چراغ)- بیش(بشینه)- بخ(بخوره)- بغ(بغل)- ایل(شیر)- اتقال(پرتقال)- بیس(بیسکویت)- هر چی هم که ربط به اعداد داشته باشه جوابش ده تاست مثلا: بردیا چند تا دندون داری؟ ده تا(دوازده تا داره ) یا بردیا چقدر دوستم داری؟ ١٠ تا- ددر(هرگونه تفریح خارج منزل)- په په ( هر گونه خوردنی)- بی پی(ببخشید پی پی)- جیش- آپ(آب)- ایس(خیس)- درد- ناخن- دست- موی(مو)- نان- پا٠- بصل(وصل)- آب آبو( هر گونه نوشیدنی که شبیه آب آلبالو باشه)- ابا(صبا)- امیر- امیرس(امیرسام)- ماشین- اباپی(هواپیما)- اتار(قطار)- تخت- بپو(پتو)- اوف(عروسک)- یخ- سرد- داغ- اشتی(کشتی)- میمون- هاپو- پیشی- ووافه(زرافه)- اس(خرس)- ببر- موش- دت(کیک)- موز- ابس(اسب)- عباس یا عباسی- الوو ............

چقدر بچم حرف بلده بزنه من نمیدونستم تازه کلیش هم یادم نبود بنویسم.

 


کلمات کلیدی:
 
اولین سفر بردیا
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٦ 

چهارشنبه ٢ دی سه تایی رفتیم دبی و این اولین سفر سه نفره ما بود سفر قبلی ما که به ابوظبی بود بردیای کوچولو تو شکم مامانش بود و دقیقا ٢ سال پیش بود.

من خیلی نگران بودم که بردیا ما رو اذیت کنه و به عبارتی از دماغ مبارکمان در بیاره ولی خوشبختانه بردیا پسر خوبی بود و خیلی ما رو اذیت نکرد. ساعت پرواز رفتمون ١٠:٣٠ صبح بود و چون بردیا از کله سحر بیدار بود و تمام مدت تو فرودگاه امام خمینی داشت ورجه وورجه میکرد بعد از سوار شدن به هواپیما و بعد از اینکه دید تو غل و زنجیره و راه در رویی نداره مجبور شد بخوابه.

ما رفتیم هتل سیتی سنتر که طبقه دومش به مرکز خرید سیتی سنتر راه داشت و به همین خاطر هدف ما رو که فقط خرید بود کاملا تامین میکرد. خیلی جاها حراج بود ولی بازم به نظر من گرون بود ولی شور حسینی ول کن نبود (ایام محرم هم بود) و من همش داشتم میخریدم. و علی آخرش به این نتیجه رسید که من هر چقدر پول داشته باشم میتونم خرج کنم(چشم بسته غیب گفت). بردیا البته دیگه اینقدر مودب نبود که مثل آقاها بیاد تو مغازه و با ما خرید کنه هر وقت من خرید داشتم باید علی بیرون میموند و بالعکس خوب البته همیشه من خرید داشتم.

شنبه شب برای برگشت رفتیم فرودگاه موقع تحویل بار متوجه شدیم یک روز زود اومدیم و پروازمون فردا شبه (خسته نباشیم) من در شرف خودکشی بودم که فهمیدیم پرواز اون شب خوشبختانه جا داره و ما نباید بدون پول برگردیم هتل! خلاصه که روز و شب خیلی سختی بود ولی گذشت و بردیا هم تو هواپیما خوابید و کلی هم مهماندارها تحویلش گرفتن و بهش جایزه دادن. همه صندلیهای آخرین ردیف هم مال ما بود.

خواستم از پشت این تریبون همینجا از بردیا قدردانی کنم که گذاشت به ما خوش بگذره.

 

 این عکس و این عکس رو هم ببینید.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱۳ 

امروز رفتیم خونه پدربزرگ و مادربزرگ بردیا بعد از ناهار من و علی تصمیم گرفتیم چرتی بزنیم و من هر کاری کردم بردیا نخوابید وقتی بیدار شدم با دیدن بردیا قیافم اینطوری شدتعجب. مادربزرگ موهای بردیا رو کوتاه کرده بود اونم چه کوتاه کردنی!!!! با ارفاق و تک ماده هم امکان نداشت نمره قبولی آرایشگری رو بگیره طفلک بچم به قول علی شبیه شخصیتهای کمدی شده . خیلی حیفم میاد خیلی موهای بلندش بهش میومد و همه میگفتن موهاش خیلی قشنگه. فعلا که علی هم بسی عصبانیه و لذا جایی برای عصبانیت من نیست.

پی نوشت١ :

صحبتهای بردیا:

عباس: آقایی که میاد خونمونو تمیز میکنه اسمش عباس آقاست و بردیا عاشقش شده بود و خیلی پسر خاله وار صداش میکرد عباس!!! ددی به پدربزرگش میگه(قبلش میگفت ادی)- ما به مادر بزرگش میگه که بقیه مادر صداش میکنن- اما با آما میگه مادر من- ابا بجای صبا- علی گاهی که حس میکنه ما ذوق میکنیم به باباش میگه البته نه من و نه باباش اصلا از اینکه بردیا اسم ما رو به جای مامان و بابا صدا کنه خوشمون نمیاد- آپ همان آب است- آب آبابو به معنای چای و نوشابه و آب آلبالو که بردیا عاشقشونه- پیشی و میو و هاپ هاپ و مااااااااااااااو میوووووووووووووو- ایش به جای شیر- ببر- به به به معنای غذا- ابو به معنای تاب تاب عباسی-

خلاصه یک چیزهایی میگه که من دیگه الان یادم نیست مثل ددر و لالا و نی نی و ماما و بابا و هشت و ده و.... خلاصه که بزودی قراره بره دانشگاه!!

پی نوشت ٢: هنوز بدغذاست و من دارم از بدغذاییش فوت میکنم. گاهی نه کیلو و گاهی ١٠٠ گرم کمتر از ٩ کیلوست. قد هم یا ٧٩ یا ٨٠. عکس از استخوان مچ دست نشان از یک کودک یکساله بود ولی دکتر گفت مهم نیست و تا ٧ سالگی همه بچه ها بهم میرسن و فعلا که اشتهاآور میدهیم و خیلی سودی هم نیمیبینیم.


کلمات کلیدی:
 
بردیا از شیر گرفته میشود
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢۳ 

از دیروز صبح دیگه به بردیا شیر ندادم تمام روز رو خیلی خوب بود  و هر وقت که میگفت "می می" بهش میگفتم  اوف شده البته از صبر زرد که جدا بد چیزیه هم استفاده کردم و به کار هم آمد شب هم با تاب تاب خوابید و تا ۵ صبح چند بار بیدار شد و دوباره  خوابوندش ولی از ۵ صبح دیگه بیدار شد و شروع به گریه های جانسوز کرد و بعد دیگه کار بالا گرفت در حدیکه هم خودزنی میکرد هم موهای منو میکشید و منو نیشگون میگرفت و یک ساعتی هم گریست و با بدبختی به مدت ۵ دقیقه خوابید و بعد بیدار شد و یک ساعتی بیدار بود و دوباره خوابید تا ١١ صبح. در طی روز بدک نبود و حالا باز شب شده و من منتظرم ببینم چه پیش میاد؟

القصه اینکه من با شی مادر بیش از ۶ ماه مخالفم سخت! بچه روز به روز وابسته تر میشه و زمانی که میخوای از شیر بگیریش کاملا میفهمه و واقعا ضربه روحی میخوره بردیا تمام دیروز همش منو بغل میکرد و بوس میکرد و سرشو میذاشت رو سینم آخی طفلکی!


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱۳ 

یکی از دوستان میگفت من برای پسرم خاطرات مینویسم برای اینکه بعدا بدونه کی مریض شده و کی تب کرده و من چقدر براش زحمت کشیدم.

خوب منم میخوام به بردیا بگم که چند روزیه که پوستمو کنده چند شبی که من نفهمیدم چرا تا صبح غر میزد و گریه میکرد که گذاشتم به حساب دندون بعد هم واکسنشو در تاریخ ۶ مهر زدیم و دو روز تب کرد و باز بیخوابی بعد هم مریض شد و از ٨ مهر ماه تاکنون بنده یک شب خواب درست حسابی نکردم. اما بردیا خداییش اینها رو نگفتم که منتی سرت  بذارم دندم نرم خودم خواستم که بچه داشته باشم و تو طفلک رو به دنیا آوردم آخه میدونی همیشه مامان من میگه من برای شما اینکارو کردم و شما قدر نمیدونید منم همیشه میگم کاش به دنیا نیاورده بودی و این کارها رو هم نمیکردی! 

خیلی خسته و بیحوصله شدم  و به تبع اونم تو داری سنگ تموم میذاری و از صبح تا شب آویزون من و باباتی و غر میزنی.

یک کار خیلی بامزه یاد گرفتی وقتی دعوات میکنیم سرتو کج میکنی و لبخند میزنی و به زبون خودت یک چیزهای مهربانانه ای میگی که آدم از خنده میمیره.

دیروز رفته بودم خونه یک دوست که یک پسر همسن و سال بردیا داره  اونم نامردی نکرد تا میخوردی کتکت زد و موهاتو کشید دیگه من شده بودم بادی گارد تو و همش تو بغل من بودی وای دلم کباب میشد وقتی اونطوری گریه میکردی. تو اصلا بلد نیستی زدن و کتک و مو کشیدن یعنی چی؟ بعدش هم رفتیم پارک و اونجا با بقیه دوستان نی نی دار قرار داشتیم خیلی خوب بود و بردیا با نامزدش عکس گرفتن و به همراه مقادیر فراوانی غر کلی هم بدو بدو بازی کرد . دست مامان نامزد بردیا و خاله یک نی نی دیگه درد نکنه.


کلمات کلیدی:
 
باز هم غم
ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۸ 

نمیدونم چرا وقتی اوضاع بر وفق مراده اصلا نمیتونم بنویسم و وقتی زندگی داره هرهر به ریشم میخنده میام مینویسم یا لااقل دلم میخواد بنویسم.

خیلی دلم میخواد از خیلی چیزها استعفا بدم مثلا از بزرگ شدن از همسر بودن از مادر بودن از فرزند بودن از مسئول بودن از لبخند زدن های دروغین و ... دلم میخواد لااقل برم مرخصی حتی شده یک روز واسه خودم تنهای تنها باشم و غمها هم همه دود بشه بره هوا ولی دریغ و هیهات که نمیشه!

چند وقت پیش یکی نوشته بود " خدایا مشکلاتم رو آنقدر بزرگ نکن که مشکلات کوچکم را فراموش کنم " و الان من در همان جایگاهم چقدر خسته ام چقدر حس میکنم برای چیزهای کوچکی ناراحت بودم.

میدونید من الان کجا ایستادم؟ خودم هم نمیدونم حتی نمیدونم از خدا چی بخوام؟ چی دعا کنم؟ کاش لااقل کمی اعتقاد داشتم که با دعا و ذکر زندگی عوض میشه. چقدر آدمهایی که معتقدن راحت زندگی میکنن همیشه فکر میکنن راه نجاتی هست و یک نفر هست که مسیر زندگیشونو میتونه عوض کنه. متاسفانه من اینو هم ندارم فقط فکر میکنم باید منتظر تقدیر بود.

خدایا به من توان بده اونم خیلی زیاد خیلی بیشتر از اینی که الان دارم دلم میخواد خیلی قوی باشم و بتونم این روزهای سخت رو بگذرونم.

پی نوشت: منتظر جواب آزمایش علی هستیم . اینروزها با شروع درمان علی روزهای سختی داشتیم خیلی سخت ولی امیدواریم شاید نه به اینکه هیچی نباشه به اینکه بهبود سریع حاصل بشه و زندگیمون با همه اون مشکلات کوچک همون باشه که بود و من همون غرهای کوچک رو بزنم.

بازم پی نوشت: طفلک بردیا تقریبا هیچی ازش نمینویسم. فقط میدونم تنها نکته مثبت زندگیمه و خیلی دوستش دارم. دلم میخواد از حال و هوام هیچی بهش منتقل نشه. خیلی پسر خوبیه واقعا منو اذیت نمیکنه و مثل همه بچه های دنیا دلش میخواد همش یکی باهاش بازی کنه و طفلکم همش حوصلش سر رفته. ده تا دندون داره ولی وقتی ازش بپرسی میگه هشت ! قد ٧٨ وزن ٨٨٠٠ . خیلی کلمات رو میگه عین طوطی ولی وقتی خودش بخواد. چند روز دیگه هم واکسن ١٨ ماهگی داره امیدوارم روزهای آینده خوب باشه و واکسن بردیا هم اذیتش نکنه.آمین


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱۳ 

از دیشب یک بغض دارم و یک عالمه اشک که پشت پلکهام منتظر فرو ریختنه. همیشه عادت داشتم که از هیچکس توقع نداشته باشم ولی نمیدونم چرا این بار دارم. ١٢ شهریور سالگرد ازدواج من و علیه دیشب به همراه بردیا رفتیم رستوران ولی امان از دست شیطنتهای بردیا که اصلا نذاشت بفهمیم چی شد یا من بیرون رستوران بودم یا علی آخرش هم یک غذای سرد و استرس و برگشتن با اعصاب خرد! نمیدونم خیلی دلم میخواست یکی یک پیشنهاد میداد و بردیا رو نگه میداشت ولی خوب...

راستش من برای کارهای ضروری بردیا رو میذارم پیش خواهرم ولی این کار که ضروری نبود و باید شب میرفتیم بیرون و اونها هم روزه دار و ... شاید بیشتر طرف صحبت من کسانی باشن که من هرگز ازشون کاری نخواستم ولی یک پیشنهاد کمک همیشه خیلی به آدم قوت قلب میده ولی حیف که ما آدمها اونم از هم دریغ میکنیم.

احتیاج به دعا دارم خیلی زیاد. باز علی دست و پاهاش بیحس میشه و این دکترها هم نمیفهمن چیه! خدایا واقعا بهت احتیاج دارم.

 


کلمات کلیدی: